تبليغاتX
قلم من,کاغذ تو -
_ یک جمله , حرف های خودمونی , چند تیکه نوشته , یه دفترچه از تو یه برگ از من .

. مژه هایم به هم اغوشی هم , بسته کمر   پلک هایم دگر افتاده ز پا بسته شدند   چشم ها خوابیدند  

چشم دل بینا شد   باد را حس کردم   باد را لمس بکردم دیدم   که چه زیبا به نوازش کردن   بنشسته است بر این صورت من  

از برای گذر از اندیشه   رو به خورشید نظر افکندم   نور خورشید و فلک زیبا بود   اسمان گرمی حسش که چه زیباتر بود

به خدا فکر بکردم که در این نزدیکیست  

اسمان مال من است   چشم ها عین ببینند ولی   دل هر کس بر احساس خودش می نگرد   اسمان مال من است

بوی هر چیز رساتر می شد   می شنیدم همه را   بوی خاک ابی بود   بوی خاکی خیس تر

می شنیدم که درختی حرفی   می زند با کمک رایحه اش  

گوش هایم که چه ها می شنوند   قبل از این ، واقعیت   حال اما به حقایق وازند

نفسم راحت تر   مثل قلبم می زد  

به خدا فاصله نوری ان دیدن و این بینش و گوشت به طبیعت دادن   باشد اندازه یک پلک زدن

بشنو از من همه را زیباییست   تو ببین زیبا تر   بوی زیبا نشود حفظ بدان   قدر این حس بیشتر .

 

. در این سردر گمی های اخیرم   به دنبال کمی شعر و دلیلم

به جای کنج دنجی گشته محتاج   قلم تا سوز سردی را کند واج

من از سرما ، زمستان ، باد صبحش   رهاتر می شوم در قله کاج

هوا جان گیرد اندر روزهایش  

چه در دم می شود سردی ان حس  

چه در هر بازدم ، مریی وجودش .

۸۵/۰۸/۳۰

 

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 12:26 | لینک  |