اسمان ابری نیست فرش خورشید هنوز زیر پایش پهن است
قله ها گاه گهی ز تمنای به ابر جامه ای می پوشند که نه گل دارد و نقش به همانندی شالیست عظیم
با غ من سر سبز است که در ان , بادیه گاهی شخمی می زند تا که بدانی قدرش
باغ من سرسبز است نه به اندازه دشت
باغ من دار و درختی دارد نه به اندازه جنگل اما تنه و ریشه و برگی دارد
باغ من اب ندارد چاهی که به اندازه این باغ بکندم کافیست
صبح ها بوی علف می دهد این باغ ولی به همان قدر که عاشق باشی به همان قدر که از بوی خوشش صبح ها از تختت و از ان خواب سحر دل بکنی
باغ من اخر و در ناپیداست نه به ان خاطر که وسعتش,وسعت شهریست بزرگ که دلیلش این است
که ز پر پشتی برگان درختان کهن سال بلندی که گهی از شیب و
گهی از سخره و سنگی پیداست
پیچ و خم ها دارد که در ان گم بشوی ز تمامی مصیبت هایت تا نگی باغ تو دلتنگی داشت
باغ من رنگ ندارد اما به خدا بوی قشنگی دارد نه به اندازه تو
همه باغ من این است همین باغ ما باشد از این پس ای کاش .
۸۵/۰۳/۲۹
