تبليغاتX
قلم من,کاغذ تو - اینجا کسی کسی بود احوال ساده ای داشت از درد دل نه اما از بی کسی خبر داشت
_ یک جمله , حرف های خودمونی , چند تیکه نوشته , یه دفترچه از تو یه برگ از من .

اینجا همیشه روزش   مهمان افتاب است   شب هاش هم به قدری   سرگرم اسمان است

کز عاشقان خسته   غمگین و دست بسته    حتی خبر ندارد   اینجا شبش خراب است

از درد های کهنه   از بال و پر شکسته   انگار کوررنگی   دارد شبش به خواب است

حتی اگر بخوانی   شیون و اه و زاری   اینجا شبی نپرسد   حالت,شبش سراب است

از زندگی چه حاصل   دارد دلی که بی دل   باشد گلوی خشکش   بی اب و پر ز تاب است

اینجا کسی به ما گفت ؟!   اینجا نمان ولو مفت   ما بارها شکستیم   دیگر ز شب چه باک است

خورشید خانه ما   ابری نباشد اما   با مهر حد گزشته   دیگر که سازگار است

من با شما نبودم   با خود که خود ربودم   دنیای عاشقی را   ان جا صفا به راه است

ان جا که من ندیدم   اینجا که من رسیدم   جز بغض خفته چیزی   باشد نمانده   یاد   هست.

۲۹/۰۳/۸۵

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 14:55 | لینک  |