می شود باز نگه داشت زدن حرف از هر چه که اشعار من است ، من مگر دلالم که شوم دست به دامان سخن
دل من دریا بود گرچه اکنون رودی است که به دنبال تو اواره و سرگردان است
می شود باز نگه داشت ولی من تو را می جویم و تو دریا گشتی و دلم روز به روز ، رودتر می گردد
اسمان گریه مکن که در این اشک نمی گنجد عشق ، برو انجا که کویر است هنوز و دلش بارانی
سبز ها ! وقت بهار است ولی برگردید که در این شهر غریب است بهار ، عشق ها بابت یک لقمه نان می شکفند .
می شود باز نگه داشت شدن غرق در خواب و خیال
مرد این دشت دگر جای ندارد در دِه ، او را سنگ زدند و براندند ز ابادی خویش
لای دشنام چنین می گفتند : برو ای مرد ستمکار ، که کشتی همه دیوان سفید دِه ما ، تو به حتم ، اژدهایی به تنی چون تن ما
لابد این باغ خدایش سالها پشت دیوار دورویی خاک است .
می شود رفت و از امروز دگر دوست نداشت ،
حرف نزد ،
رود نبود ،
اب نداد ،
سبز نشد ،
...
می شود مَرد نبود
نبض را می شنوند هر که زنده است به گورش کردند
سوز سرما به علف ها هم زد
سنگ بودم که هنوز از دل ما بی خبرند
می شود زنده بمانی و ولی نبض تو دیگر نزند
می شود باز نمُرد
۸۷/۰۲/۰۸
