شاید از فردا کمی خاک تری هم گوشه ها را پر کند من شوم رویای شیرین بین باغ ما و صد گلخانه اش
شب که شد تنها نباشم یاس ها را بو کنم یاس را در خاک کرده ، یاس و ابش را سراسر خو کنم
یاد ان ویرانه میراثی بیافتادم بسی یادش بخیر
جمعه ها سر می زدیم قلت می خوردیم و رویا می شدیم
ان زمان کوچک تر از ان بود احوالم که شعرش سر کنم قدر ان اینک بدانم با فقط شاخه گلی اشعار را سوسو کنم
در دو سوی ان جهان اندرون کوچه تنگی ، دو تا خانگاه بود
مادرم سبزی بغل می کرد و ما هم خوشه چینی بعد او گل دریدن هایمان پایان نداشت
حوض ان هم گاه ابی داشت اما چشم تو هرگز از گل های سطح اب ان بر ابیش راهی نداشت
اینک اندر خوابم و با خواب تو لحظه های با تو بودن را به کش سر می کشم لحظه هایی که فقط در خواب و بوی یاس در لیوان ابی ، پر شوند
چشم هایم باز است روز دیگر امد حال دیگر سحر است باید از جا خیزم تا که روزی دگری شعر سزاوار شوم
زندگی زیبا بود
زندگی ما هستیم
زندگی خواهد بود
۸۶/۰۲/۱۹
