شاید ان طور بها می دادند مردم شهر نشین ده ما
لااقل اب اگر می دادند صاف و بی منت بود
کاش از ریشه درختی بودم
تا که بابا شب و روز بابت دادن کود منطقش پول نبود حرف او زور نبود
لا اقل خاک اگر جا می داد تنگ و با شرط نبود
کاش مانند درختان , من نیز
قامتم رعنا بود سیل و طوفان همه بی معنا بود
شاید ان وقت اگر بال و پرم , ساقه و برگم به زمین می افتاد و اهالی محل می دیدند نیششان باز نبود
کاش از سایه من می اسود مردمی چند , شبی در هفته
لااقل می خندید
طفل شش ساله بازیگوشی که کمی خسته شده ز دویدن شاید پای من راست بگیرد ارام
کاش ای کاش درختی بودم
تا که شرمنده نبودم ز برادرهایم تا اگر از من دل سنگ بپرسند چرا ان زمانی که مسلمانان را با غم و درد بسی می کشتند تو کجا بودی پیر لااقل می گفتم ریشه ام در خاک است
بار اندوه برادر سخت است به خدا سنگین است دوش کس تاب نخواهد اورد که کسی غمگین است
دست اخر , ای کاش
تک درختی بودم گر چه شاید باز بی کس بودم در عوض عشق نبود
بی کس , عاشق بودن هان که بس سخت تر است
باشد ار بادیه هم کیشم بود .
۸۵/۰۵/۰۵
اسمان ابری نیست فرش خورشید هنوز زیر پایش پهن است
قله ها گاه گهی ز تمنای به ابر جامه ای می پوشند که نه گل دارد و نقش به همانندی شالیست عظیم
با غ من سر سبز است که در ان , بادیه گاهی شخمی می زند تا که بدانی قدرش
باغ من سرسبز است نه به اندازه دشت
باغ من دار و درختی دارد نه به اندازه جنگل اما تنه و ریشه و برگی دارد
باغ من اب ندارد چاهی که به اندازه این باغ بکندم کافیست
صبح ها بوی علف می دهد این باغ ولی به همان قدر که عاشق باشی به همان قدر که از بوی خوشش صبح ها از تختت و از ان خواب سحر دل بکنی
باغ من اخر و در ناپیداست نه به ان خاطر که وسعتش,وسعت شهریست بزرگ که دلیلش این است
که ز پر پشتی برگان درختان کهن سال بلندی که گهی از شیب و
گهی از سخره و سنگی پیداست
پیچ و خم ها دارد که در ان گم بشوی ز تمامی مصیبت هایت تا نگی باغ تو دلتنگی داشت
باغ من رنگ ندارد اما به خدا بوی قشنگی دارد نه به اندازه تو
همه باغ من این است همین باغ ما باشد از این پس ای کاش .
۸۵/۰۳/۲۹
