تبليغاتX
قلم من,کاغذ تو
_ یک جمله , حرف های خودمونی , چند تیکه نوشته , یه دفترچه از تو یه برگ از من .

می شود باز نگه داشت سخن   در همین اغازین ، که ز تکرار چه سودی است مرا   و چه توفیر در اندیشه تو .

می شود باز نگه داشت زدن   حرف از هر چه که اشعار من است ،   من مگر دلالم   که شوم دست به دامان سخن

دل من دریا بود   گرچه اکنون رودی است   که به دنبال تو اواره و سرگردان است  

می شود باز نگه داشت ولی   من تو را می جویم   و تو دریا گشتی   و دلم روز به روز ، رودتر می گردد

اسمان گریه مکن   که در این اشک نمی گنجد عشق ،   برو انجا که کویر است هنوز   و دلش بارانی

 

 

سبز ها ! وقت بهار است ولی برگردید   که در این شهر غریب است بهار ،   عشق ها بابت یک لقمه نان می شکفند .

می شود باز نگه داشت شدن   غرق در خواب و خیال 

مرد این دشت دگر جای ندارد در دِه ،   او را سنگ زدند   و براندند ز ابادی خویش

لای دشنام چنین می گفتند : برو ای مرد ستمکار ، که کشتی همه دیوان سفید دِه ما ،   تو به حتم ،   اژدهایی به تنی چون تن ما

لابد این باغ خدایش سالها   پشت دیوار دورویی خاک است .  

می شود رفت و از امروز دگر دوست نداشت ،

حرف نزد ،

رود نبود ،

اب نداد ،

سبز نشد ،

...

می شود مَرد نبود

 

 

نبض را می شنوند   هر که زنده است به گورش کردند

سوز سرما به علف ها هم زد   

سنگ بودم که هنوز از دل ما بی خبرند 

 

 

می شود زنده بمانی و ولی نبض تو دیگر نزند

می شود باز نمُرد 

 

 ۸۷/۰۲/۰۸

                  

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 15:4 | لینک  | 

اذر بود . فکر کنم . صبح قرار بود بریم سفر ، صبح خیلی زود . می گم خیلی زود بود یعنی واقعا خیلی زود . اما کی راه افتادیم ؟ : 30/7 . با نزدیک 30/1 تاخیر . البته نه از جانب ما که تقریبا 30/1 تو دانشگاه اسیر شده بودیم . گفتیم بریم خونمون ، بچه ها گفتن خب هفته بعد باید بریم . پس عطایش را به لقایش خریدیم . بالاخره ماشین اومد . اشتباه نکنید اتوبوس نبود . دو تا مینی بوس درب وداغون . که البته یکیش به اون یکی می ارزید . ما که قسمت نشد ] یعنی همون جا نشد [ که سوار اون یکی بشیم ؛ پس این دفعه عطایش را به لقایش بخشیدیم  ] مینی بوسو می گم [ و سوار بر ماشین شدیم ] این که می گم ماشین یک دلیل بیشتر نداره و اونم اینه که با سوخت کار می کنه و احیانا حرکت می کنه وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره [ که به غیر از سقفش ، همه جاش سوراخ بود . هوا هم عجیب ناجوانمردانه یخ زده بود . ما هم داشتیم با اخرین متد هایی که بلد بودیم ، خودمونو گرم می کردیم ، اعم از یاوه گویی ؛ راستی یادم رفت بگم که اون یکی مینی بوسه یادتونه ، نگو با یه ماشین درست جلوی درب دانشکده تصادف کرده بود . خب دیگه به قول شاعر   تو کوزه بشکن ، ما کوزه گرو   . البته بماند که واسه ما هم 40 دقیقه معطلی اضافه بر سازمان به بار اورد . بالاخره سفر از قبل یک روزه پیش بینی شده ما شروع شد . ما هم همچنان تو یه ماشینی بودیم که انگار پشت یه وانت نشستی . لازم به ذکر هم نیست که بگم تبریز چقدر سرده با بادش ، بلکندم بیشتر . اینو از من بشنوید که مثلا گرمایی ترین شخص کلاسم بلکندم دانشگاه ؛ ببینید دیگه بقیه چه حالی داشتن .

از شهر که خارج شدیم همه جا برف بود . کاملا دست نخورده . حدود یکی دو ساعتی گذشته بود ، هیچ اثری از موجودات زنده نبود . قرار بود که به روستا بریم . به چند روستا . روستاهایی که هیچ کدوممون نزدیک ترین شهرشم ندیده بودیم . . حتی شاید نشنیده بودیم . حتی استادمون که هر وروردی رو به یه جایی می برد که هیچ کس اونجا نرفته ؛ تا تازگی بیشتری داشته باشه . خلاصه هر چقدر می رفتیم بیشتر شبیه این فیلمایی می شد که از 5 ، 6 نفر بازیگر اول فیلم ، اخرش یکیشون زنده می مونه ، بلکندم همشون می میرن . از این برهه که گذشتیم ] یک نکته ؛ اگه غلط املایی یا چیزی مشابه ان مشاهده کردید بدونید که اشتباه چاپی نیست ، اصولا بعد از دو سه سال که از کنکور ریاضی ما می گذره ، دیگه حتی یه اتحاد ساده رو هم یادمون رفته ، کنکورمون ریاضی بود ، الان می فهمیم رشتمون هنریه ، تو رده بندی کارشناسی ارشد ، خودمون هم که اصلا خیلی هنرییم ، در نتیجه هیچ شکی نکنید که اشتباه از نویسنده است و ورد و عوامل دیگه دخیل نیستن [ از این برهه که گذشتیم ، یاد فیلمای مجید مجیدی و جشنواره ای افتادیم که یه بدبخت تو برف گیر می کنه و تمام تلاشش ] تا اخر فیلم [ رسیدن به نزدیک ترین روستاست . حنی بعد ازاین برهه هم باز به جای بهتری نرسیدیم . کم کم اونقدر ماشین کم و برفا دستنخورده بود که علاوه بر دشت های کنار جاده ، حتی خود جاده هم سفید می شد . پس گفتیم در بهترین حالت ، اینجا می شه طبس ] البته از نوع سردش [ و امریکا با چند تا هلی کوپتر یه جایی همین جاها نیرو می ریزه و اونا هم برای ادامه مسیر ، مینی بوس ما رو می گیرن و مارو ول می کنن . البته زیادم مهم نبود ، چون دمای بیرون و توی ماشین تقریبا یکی بود .

مثل این که این قسمت داستان خیلی طولانی شد   پس بهتره بگم یکدفعه ما رسیدیم . من هنوز صبحونمو تموم نکرده بودم که یکی از هم گروهیا از اون یکی مینی بوس اومد و گفت اقای مهندس بیا پایین . من هم سریع وسایلم رو که تشکیل می شد از یک لیوان و   و   یه ژاکت که اونم پوشیدم ، تشکیل می شد رو جمع کردم و اومدم پایین ] درست خوندید ، اشکال جمله نداره[  . گروهای دیگه رو انداختیم تو ماشین تا دو گروهی که می خواستیم با هم بریم ، بریم ، بله هوا خیلی سرد بود   بلکندم خيلي . من ژاکت کذا رو تنم کردم و دکمه هاشو بستم . تاریخ مد و دوختش بر می گشت به زمان اوایل حکومت رضا شاه ، ولی عجب چیزی بود . با این که کاپشن نداشتم اما با پلوور زیری تقریبا توی سرمای بسیار شدید ، از دورن احساس گرما می کردم . اینجا می خوام یه مطلبی رو عرض کنم ؛ شما فقط یک لحظه تصور کنید که در یک روز برفی پاییزی از یه شهری که تبریز باشه که اونم تازه شهر شما نیست ، با 3 ساعت طی مسافت ، اومدید وسط جاده و بدون هیچ گونه اشنا و پیشینه ذهنی و تقریبا هیچ چیز دیگه ای]  به غیر از 10 تا ساندویچ [ ، پیاده می شید و بعد هر دو ماشین می رن . و شما قراره که تا بعد از ظهر کاراتونو بکنید ] یعنی همون تحقیق برای پروژه روستا [ و بیایید همین جا تا شمارو ببرن . همین کافی بود تا که خیلی هیجان انگیز باشه و تازگی داشته باشه . ما دو گروه بودیم   دو گروه 4 نفره که یکیمون مریض بود ، نیومده بود ، به جاش ما بازیکن خارجی اوردیم یعنی اقای منهدس رو ، اقا صمد ، استادیارمون . و همین 8 نفر پشت سر یه مرد میان سال از اهالی روستا ، تو یه سرازیری تند یخ زده ، راه افتادیم . تقریبا یه دره رو دور زدیم . هیچی نمی دونستیم حتی اسم روستا رو . هیچ تجربه و یا دستور کاملا مشخصی نداشتیم ، ولی چیزی که از همین اول معلوم بود ، خیلی جای قشنگی بود ، با این که همه جا برف بود ولی از همین اول خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودیم البته بهتره به جای استفاده از کلمه تحت که عربی است ، بگم که خیلی تحت شعار قرار گرفته بودیم . خلاصه به غیر از اون چیزی که گفتم از همین اول مشخص بود ، یه چیز دیگه هم مشخص بود یا بهتره بگم که ما می خواستیم این طور فرض کنیم که خیلی به ما خوش خواهد گذشت . از بین 8 نفرمون تقریبا 4تامون دستشون دوربین بود و به همون 2 علتی که گفتم مدام عکس می گرفتن . اون میان ساله که یه خرم داشت ، خیلی دور شده بود ، اخه ما هر دو متر ، وای میستادیم ، عکس می گرفتیم . از مسیر اولیه گذشتیم و دیگه به خود روستا رسیدیم . اولین بنایی که دیدیم ، یه مدرسه بود که 3 نفر بچه تو یه شیب 30 درجه ، توپ بازی می کردن که به فاصله دو متر پایین ترشون ، یه برکه بود که باید توپ نمی افتاد اونجا . اون بچه های تخس روستایی به کنار ، خودمونم وقتی به خودمون نیگا می کردیم ، 8 ] البته با توجه به فرمول ریاضی هر کس 7 نفرو می بینه [ تا ادمو می دیدیم که به غیر از من وروزبه ، بقیه همه مجهز به کلاه و شال و دستکش با شرایط خاصی بودن که صبح کله سحر ] حدود 30/10 بود ولی با توجه به سرما و افتاب همون کله سحر می شه [ تو اون روستا با اون سر و وضع ، جای خود داره . به هر حال یه نگاهی به همدیگه کردیم و رفتیم پایین . اولین سوژمونو پیدا کرده بودیم : مدرسه . به پل پایین که رسیدیم ، امیر و روزبه و محمد و مهندس زرنگی به خرج دادن و گفتن ما می ریم خانه بهداشت . ( داخل پارانتز   مسلما ما تا بعد از ظهر جایی نداشتیم ، پس باید تو این سرمای شدید یه جوری مسکنمونو تامین می کردیم و بهترین جای هر روستا ، هم برای موندن و هم برای تحقیق و امار و هم برای موندن ، خانه بهداشت اون روستاس . پس مثل این که باز هم قسمت نشد ] مثل جریان مینی بوس [ . البته ما راضی بودیم چون مدرسه همین بغل بود و ما نقدو به نسیه ترجیح دادیم ؛ هم این که مدرسه جالب تر به نظر می رسید . از یک معبر باریک رد شدیم . از یه تپه بالا رفتیم و به مدرسه رسیدیم . وارد شدیم . صدای بچه ها از کلاسا می اومد . از یکی از بچه ها اتاق مدیرو پرسیدیم ، گفت اون تهه . در زدیم وارد شدیم . مدیر از همه جا بی خبر ان چنان مارو تحویل گرفت که ما یه نگاهی به خودمون کردیم . اتاق مدیر درست مثل ایستگاه کوهنوردی بود . ما ادمای قندیل بسته ای که نابلد بودیم و مدیر بدون هیچ حرف و پرسش و تعجبی ، ما را به کنار بخاری دعوت می کرد . تا بچه ها شال و کلاهشونو در بیارن و یخشون اب بشه ، من شروع کردم به صحبت . این قسمت چون از حوصله شما خارجه ، حذف می شه ، مطمئنا شما هم علاقه خاصی به معرفی ما ندارید . اقای مدیر تازه داشت برای ما چای حاضر می کرد که یکی از اولیای مدرسه وارد شد .

خب از این به بعد داستان وارد یه مرحله جدیدی می شه . حامد که جو گرفته بودتش و مدام سوال می پرسید ] نا گفته نماند که دیگه این اخریاش هیچ ربطی به تحقیق و پروژه نداشت و کم مونده بود از مدیر بپرسه خانم بچه ها چطورن [ تا اون اولیای مدرسه رو دید ، یک نگاه  ِ ... یک نگاه  ِ ... ، خلاصه یه نگاهی بود دیگه که به من و امین انداخت و با ولی دانش اموز شروع به صحبت کرد . ] این که می گم یه نگاه  ِ ... ، مربوط می شه به پروژه ؛ ما باید به ازای هر نفر ، یه خونه روستایی رو برداشت می کردیم ، پس این قسمت کار به نظر از همه سخت تر می اومد چون چطور ادمی اجازه می ده چند تا قریبه شهری بیان خونشو متر کنن . البته من و امین چون تخصص ویژه بلکندم خيلي ويژه توی زمینه برداشت داشتیم ، به صورت چشمی هم که خونه رو می دیدیم ، برداشت می شد [ ولی به هر حال ما از این فرصت استفاده که چه عرض کنم ، سو استفاده کردیم تا دومین سوژمونو تو همون اتاق مدیر جذب کنیم . جالب می شد . اتاق مدیریت مدرسه ، شده بود محل کنفرانس خبری ، کم کم معاون و یکی از معلما هم اومدن و ما هم از هر جا که عقلمون می رسید سوال می پرسیدیم . یکی از این سوالا ، این بود که این روستا ، خانه بهداشتش کجاست ؟ بله ، عرضم به حضورتون این روستا خانه بهداشت نداره . تمام . خب البته من دقیقا نمی دونم چه نگاهی بین ما رد و یدل شد ، ولی شواهد و قرائن نشون می داد که قسمت عجب چیز خوبیه و به قول شاعر که باز هم می گه   تو کوزه رو بگیر ، ما دختر کوزه گرو . و حالا حامد به همون دلیلی که چند خط پیش گفتم ، تا ما از مدرسه خارج بشیم ، نزدیک 4 بار دیگه هم پرسید که خانه بهداشت شما کجاست ، چند نفرن ، از کی تاسیس شده ، چه خبرا   چی کار می کنی . البته طفلکی گناهی هم نداشت ، برای این که جوابا رو هم ، اون می نوشت و دیگه همه حرفای ما رو نمی شنید . خب یه فلاش بک بریم به پروسه ولی دانش اموز از ابتدا :

می شه اول از همه خودتونو معرفی کنید :

-- من فریدون ... هستم ] به دلایل فوق امنیتی از ارائه نام کامل ، کاملا معذوریم [ . راستش اول می خواستم این قسمتو کامل بگم ، بعد دیدم اینم مثل دفعه قبل ، از حوصله شما خارجه ، پس فلاش بک ما همین جا تموم شد . هنوز خداحافظی نکرده بودیم که حامد گفت : ما باید چند تا خونه رو برداشت کنیم ، می شه خانه شما ...

-- بله حتما . پس ما در حالی که در دومین حرکت خودمون هم موفق شده بودیم ، در حالی که سعی می کردیم ، شادی خودمون رو کنترل کنیم بلند شدیم و از زحمات و توجهات بی دریغ و بی ادعای اقای علیزاده -- مدیر ، و بقیه اقایان تشکر کامل به عمل اوردیم و پس از عکس گرفتن از کلاس بچه های پسر شلوغ و دخترای خجالتی ، با کلی تعارف وتمنا ، از مدرسه خارج شدیم و جلوتر از همه ما اقای فریدون راه افتاد و حامد که بدجور گرم گرفته بود ، همراهش بود . تا قبل از این ما به غیر از اهالی مدرسه ، کس دیگه ای رو ندیده بودیم . به نظر می رسید که روستاییا هم تو اون هوای سرد ، ترجیح می دادن تو خونه بمونن . ولی حالا که تقریبا شاید ساعت 12 شده بود ، ] حال کردید چه جوری نزدیک 2 ساعت یه جای گرم پیدا کرده بودیم [ کم کم تک و توک از اهالی روستا رو می دیدیم   باز هم خیلی خیلی کم بودن شاید کلا 3 ، 4 تا ، ولی همین تعداد هم با ما بدون این که بشناسن ، صمیمی برخورد کرده و سلام گرمی می دادن . البته اشتباه نکنید   این فقط به خاطر خون گرمی روستاییها نبود ، بلکه تو چهره ما هم یه چیزی بود ، بلکندم دو چیز . بعدا خواهید فهمید که گروهای دیگه چی کار کردن . بله ما راه افتادیم پشت اقا فریدون و در حالی که مردم با تعجب به ما نگاه می کردن ؛ نه از بابت این که اینا از کجا اومدن ، بلکه اینا واقعا از کجا اومدن . با اون ژاکتی که من تنم بود ، همه فکر می کردن اینا از پشت کوه اومدن ... البته این مسئله بیشتر نسبت به من بود وگرنه حمزه با اون چشمای ابیش همه دخترای روستایی رو لب پنجره اورده بود . حامدم که شده بود رفیق شفیق اقا فریدون . امینم عکسای هنری می گرفت بلکندم خیلی هنری . وارد خونه اقای فریدون شدیم و فیلم برداری و عکس و صحبت و کروکی و از این جور چیزا . خلاصه یه ساعتی نشستیم و رفتیم خونه همسایه و پسرش و یه نیم ساعتی هم اونجا سرپا بودیم تا دیگه خداحافظی کردیم و تحقیقمونو بستیم . لازم به ذکر نیست که بگم که هر تیکه روستا یه معماری خیلی جالبی داشت . مخصوصا صفه ها و کوچه هاش و معبراش که دقیقا همون چیزی بود که ادم ارزوشو داره که هیچ کدوم شبیه هم نبودن . کارمون تموم شده بود و تا ساعت 30/3 ، 4 وقت داشتیم که روستارو بزاریم سرمون . خب مام گذاشتیم ؛ تو راهم هر کی به ما می رسید می گفت اومدید خانه بهداشت درست کنید . ما هم می گفتیم ان شا الله درست می شه . توکل کنید به خدا   خدا بزرگه   خدا خودش روزی رسونه   ایشالا غم اخرتون باشه   خدا قبول کنه   محتاجیم به دعا و ان شا الله خدا دوباره قسمت کنه   که ما بیایم اینجا   بله   خب حالا که هوا یه ذره مذهبی شد ، بذارید بگم که رفتیم دنبال مسجد . مسجد که عجب مسجدی بود . هیچ نشانی از مسجد نداشت . حالا اینا به کنار ، درش بسته بود . و ما در فشار بودیم ] خدا نصیب گرگ بیابون نکنه [ . در همین احوال بود که اقای مهندس به جمع جمیع ما اضافه شدن و گوی سبقت عکس های هنری رو از ما ربودن . برگشتیم طرف مدرسه ، من و امینم رفتیم طرف دستشوییش . امین به 3 متری دستشویی نرسیده از هوای مطبوع انجا مستفیذ شدن و با یک چرخش 180 درجه بدون هیچ حرفی راهشون رو ادامه دادن ولی من دیگه این جور چیزا حالیم نبود و ...

دوباره به جمع دوستان رسیدیم و یه چیز جالبی اتفاق می افتاد . هر لحظه عکس ها و حرکات ما هنری تر می شد تا جایی که رو برف خوابیدیم و رفتیم پای ابشار و کم مونده بود از درخت بالا بریم ، ولی این یکی به علت ذیق کمبود وقت ، حوصلهشو نداشتیم . بالاخره از این روستای دلنشین کم کم خارج شدیم  ودوباره یه کوهو دور زدیم و به دنیای کسل کننده قبل برگشتیم .]  6 ماه سال ماشین از اینجا رد نمی شه [ از دور مزارع کاملا برفی دستنخورده هنوز ما رو دل گرم نگه می داشت که خداحافظیمون اروم اروم باشه . رفتیم قهوه خونه سر جاده ] یه چیزی تو مایه های کافه ترانزیت با این تفاوت که اون فیلم تو تابستون بود [ . هر چه توشه داشتیم ، با اجازه شما میل کردیم و در تخت های قهوه خونه لم دادیم . طفلکی صاحب قهوه خونه یه چای واسه ما اورد و 30/1 ما اونجا بودیم . واقعا مرد خوبی بود ،‌ هیچی نگفت .

راستی یادم رفت بگم اسم روستا چی بود . مازره اشنه یا با نام نوشتاری مزرعه شادی .    

        

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 15:40 | لینک  | 

بوی گل می خواهم و عطر گل یاس بنفش   خانه خوش بو می کنم در اب می اندازمش

شاید از فردا کمی خاک تری هم گوشه ها را پر کند   من شوم رویای شیرین بین باغ ما و صد گلخانه اش

شب که شد تنها نباشم یاس ها را بو کنم   یاس را در خاک کرده ، یاس و ابش را سراسر خو کنم

یاد ان ویرانه میراثی بیافتادم بسی یادش بخیر  

جمعه ها سر می زدیم   قلت می خوردیم و رویا می شدیم

ان زمان کوچک تر از ان بود احوالم که شعرش سر کنم   قدر ان اینک بدانم با فقط شاخه گلی اشعار را سوسو کنم

در دو سوی ان جهان اندرون کوچه تنگی ، دو تا خانگاه بود  

مادرم سبزی بغل می کرد و ما هم خوشه چینی بعد او   گل دریدن هایمان پایان نداشت  

حوض ان هم گاه ابی داشت اما چشم تو   هرگز از گل های سطح اب ان بر ابیش راهی نداشت 

اینک اندر خوابم و با خواب تو   لحظه های با تو بودن را به کش سر می کشم   لحظه هایی که فقط در خواب و بوی یاس در لیوان ابی ، پر شوند

چشم هایم باز است   روز دیگر امد   حال دیگر سحر است   باید از جا خیزم   تا که روزی دگری شعر سزاوار شوم

زندگی زیبا بود

زندگی ما هستیم

زندگی خواهد بود

 

۸۶/۰۲/۱۹  

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 16:53 | لینک  | 

تو کجا بودی دل   تو کجا بودی عشق   تو کجا بودی یار

بعد از انی که به دارم بردند   و جزایم کردند   و خرابم گفتند   به ندانی کشتند   و ندیدند و نگفتند ، مرا سر به خطا تیغ زدند

تو کجا بودی یار

اینک از بهر چه ایینه به منزل بردی   درد ، مر کم داشتیم   که تو درمان فریبی گشتی ،  

که نه تنها دستم بال نشد   بلکه چون تسکینی   که فقط بهر دو شب مهمان بود ، 

خود به دردی بدتر   روح ما را به خوشی وقت شدی

تو کجا بودی عشق  

سالیان در غم یک لحظه شدم خاکستر   و به تدریج فرو می رفتم   در عزاداری و تنهایی خود

تو در این فاصله حاشا کردی   افترایم بستی   تهمت عشق تو از روی هوس بود زدی

یک نظر دیدم و دیگر هرگز   نام او را نشنیدم ، و نفهمیدم کیست ،

گرچه خود را دیدم   چشم او اینه بود   ماه هم صورت او   و من ان چاه عمیقی که به مهتاب نشست   سال ها سخت گذشت ، 

تا به اینک که دمیدی بر خاکستر من ، تازه شدی

تو کجا بودی دل

دست من پیر شدست   تو خود از سنگ شدی   چه شد ان سرد ترین قلب جهان   قولمان یادت رفت   چه قراری بستیم   که به تاریک ترین شب ها نیز   گر گرفتی باشد   خوردن غم با ما

تو چرا این همه بر ما کردی       

 

۸۵/۱۰/۰۶

 

 

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 12:47 | لینک  | 

. مژه هایم به هم اغوشی هم , بسته کمر   پلک هایم دگر افتاده ز پا بسته شدند   چشم ها خوابیدند  

چشم دل بینا شد   باد را حس کردم   باد را لمس بکردم دیدم   که چه زیبا به نوازش کردن   بنشسته است بر این صورت من  

از برای گذر از اندیشه   رو به خورشید نظر افکندم   نور خورشید و فلک زیبا بود   اسمان گرمی حسش که چه زیباتر بود

به خدا فکر بکردم که در این نزدیکیست  

اسمان مال من است   چشم ها عین ببینند ولی   دل هر کس بر احساس خودش می نگرد   اسمان مال من است

بوی هر چیز رساتر می شد   می شنیدم همه را   بوی خاک ابی بود   بوی خاکی خیس تر

می شنیدم که درختی حرفی   می زند با کمک رایحه اش  

گوش هایم که چه ها می شنوند   قبل از این ، واقعیت   حال اما به حقایق وازند

نفسم راحت تر   مثل قلبم می زد  

به خدا فاصله نوری ان دیدن و این بینش و گوشت به طبیعت دادن   باشد اندازه یک پلک زدن

بشنو از من همه را زیباییست   تو ببین زیبا تر   بوی زیبا نشود حفظ بدان   قدر این حس بیشتر .

 

. در این سردر گمی های اخیرم   به دنبال کمی شعر و دلیلم

به جای کنج دنجی گشته محتاج   قلم تا سوز سردی را کند واج

من از سرما ، زمستان ، باد صبحش   رهاتر می شوم در قله کاج

هوا جان گیرد اندر روزهایش  

چه در دم می شود سردی ان حس  

چه در هر بازدم ، مریی وجودش .

۸۵/۰۸/۳۰

 

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 12:26 | لینک  | 

کاش درختی بودم  

شاید ان طور بها می دادند   مردم شهر نشین ده ما  

لااقل اب اگر می دادند   صاف و بی منت بود

کاش از ریشه درختی بودم  

تا که بابا شب و روز   بابت دادن کود   منطقش پول نبود   حرف او زور نبود

لا اقل خاک اگر جا می داد   تنگ و با شرط نبود

کاش مانند درختان , من نیز

قامتم رعنا بود   سیل و طوفان همه بی معنا بود

شاید ان وقت اگر بال و پرم , ساقه و برگم به زمین می افتاد   و اهالی محل می دیدند   نیششان باز نبود

کاش از سایه من می اسود   مردمی چند , شبی در هفته

لااقل می خندید

طفل شش ساله بازیگوشی   که کمی خسته شده   ز دویدن شاید   پای من راست بگیرد ارام

کاش ای کاش درختی بودم

تا که شرمنده نبودم ز برادرهایم   تا اگر از من دل سنگ بپرسند چرا   ان زمانی که مسلمانان را   با غم و درد بسی می کشتند   تو کجا بودی پیر   لااقل می گفتم   ریشه ام در خاک است

بار اندوه برادر سخت است   به خدا سنگین است   دوش کس تاب نخواهد اورد   که کسی غمگین است

دست اخر , ای کاش

تک درختی بودم   گر چه شاید باز بی کس بودم   در عوض عشق نبود

بی کس , عاشق بودن   هان که بس سخت تر است

باشد ار بادیه هم کیشم بود .

۸۵/۰۵/۰۵

 

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 1:13 | لینک  | 

اسمان ابری نیست   فرش خورشید هنوز   زیر پایش پهن است 

قله ها گاه گهی   ز تمنای به ابر   جامه ای می پوشند   که نه گل دارد و نقش   به همانندی شالیست عظیم 

با غ من سر سبز است   که در ان , بادیه گاهی شخمی   می زند تا که بدانی قدرش

باغ من سرسبز است   نه به اندازه دشت 

باغ من دار و درختی دارد   نه به اندازه جنگل اما   تنه و ریشه و برگی دارد  

باغ من اب ندارد چاهی   که به اندازه این باغ بکندم کافیست  

صبح ها بوی علف می دهد این باغ ولی   به همان قدر که عاشق باشی   به همان قدر که از بوی خوشش   صبح ها از تختت   و از ان خواب سحر دل بکنی  

باغ من اخر و در ناپیداست   نه به ان خاطر که   وسعتش,وسعت شهریست بزرگ   که دلیلش این است

که ز پر پشتی برگان درختان کهن سال بلندی که گهی از شیب و 

گهی از سخره و سنگی پیداست

پیچ و خم ها دارد   که در ان گم بشوی   ز تمامی مصیبت هایت   تا نگی باغ تو دلتنگی داشت  

باغ من رنگ ندارد اما   به خدا بوی قشنگی دارد   نه به اندازه تو  

همه باغ من این است همین   باغ ما باشد از این پس ای کاش . 

۸۵/۰۳/۲۹  

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 1:14 | لینک  | 

اینجا همیشه روزش   مهمان افتاب است   شب هاش هم به قدری   سرگرم اسمان است

کز عاشقان خسته   غمگین و دست بسته    حتی خبر ندارد   اینجا شبش خراب است

از درد های کهنه   از بال و پر شکسته   انگار کوررنگی   دارد شبش به خواب است

حتی اگر بخوانی   شیون و اه و زاری   اینجا شبی نپرسد   حالت,شبش سراب است

از زندگی چه حاصل   دارد دلی که بی دل   باشد گلوی خشکش   بی اب و پر ز تاب است

اینجا کسی به ما گفت ؟!   اینجا نمان ولو مفت   ما بارها شکستیم   دیگر ز شب چه باک است

خورشید خانه ما   ابری نباشد اما   با مهر حد گزشته   دیگر که سازگار است

من با شما نبودم   با خود که خود ربودم   دنیای عاشقی را   ان جا صفا به راه است

ان جا که من ندیدم   اینجا که من رسیدم   جز بغض خفته چیزی   باشد نمانده   یاد   هست.

۲۹/۰۳/۸۵

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 14:55 | لینک  | 

هر ابادی نشانی دارد از دوست / از او باشد نشان , این باغ , از اوست              

می دونی چرا همیشه پنج شنبه ها قشنگه

مثل یه تکیه گاه زیر یه سایبون , سر بی کسی رو شونه هات , سرت رو زانوی غم , می خوای تا صبح با شبش خلوت کنی

می دونی چرا همیشه جمعه ها دلت می گیره

چون بازم دلت می گه یه چیزی امروز کمه , تو هم به بهونه گردش و استراحت جاشو پر می کنی , ولی اخرش دلتنگ می شی ولی اون ... , اونقدر بزرگه که همه دلتنگیاتو ازت می گیره و تو هم زود خوابت می بره . جمعه شبا , چشمایی بیدارن , اگه جزو اونایی , به خودت افتخار کن که در غم اونا شریکی و اگه خوابی ولی دلت بیداره , ناراحت نشو , بدون نمی خواد غصه , بیش از این واست سنگینی کنه

حالا دیگه می دونی شنبه ها چرا همیشه شرمندن

اره , چون با اومدنشون حامل این پیامن که بازم باید یه هفته رو صبر کنی .

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 13:19 | لینک  | 

_ می دونی فرق ایینه و سنگ در چیه ؟

_نه , ولی شباهتشون رو می دونم

_ خوب مگه شباهتی هم داره ; اوه سنگ كجا , ايينه كجا ...

_ اگه جفتشو بشكني تعدادشون بيشتر مي شه

اگه اينه رو بشكني , هر تيكش به تنهايي يه اينه مي شه و هزاران اينه بوجود مي ايد

اگه سنگ رو هم خرد كني , اونقدر سنگ به وجود مي ايد كه هر كدوم زيبايي خودشو داره

_ خب , ديگه ؟

_ ديگه اينكه اگه هر كدومشون جاي قلب باشن , دلاي ديگه رو مي شكنن چون هيچ كس دوست نداره خودشو تو اينه ببينه [ البته زشتي هاي خودشو ] و سنگم كه مشخصه , دلي كه از سنگ باشه دل همه رو مي شكونه.

 

نوشته شده توسط میلاد.ب در ساعت 10:51 | لینک  |